تبلیغات
دعای فرج هیئت محبان الحسین(ع) سرابادانی اشعار و نوحه وتصاویر متحرک مذهبی - گلچین اشعار ویژه شب اول محرم

 

جهت مشاهده اشعار با موضوعات

 

 شب اول محرم

طلیعه محرم

مناجات با امام حسین در شب اول محرم

 روضه حضرت مسلم بن عقیل

گریز و روضه و مناجات با حضرت زهرا در شب اول محرم

 

به ادامه مطلب مراجعه نمایید


شب اول

اشعار سرخ دل شکنش را بیاورید

دم نوحه های سینه زنش را بیاورید

دارد صدای قافله از دور می رسد

اسفند وقت آمدنش را بیاورید

بعد از کتیبه های حسینیه زود تر

سینی چای ریختنش را بیاورید

دادم لباس مشکی خود را به مادرم

آری بساط دوختنش را بیاورید

دلشوره های خواهر او بیشتر شده

آری بساط غم نداشتنش را بیاورید

سر نیزه های کوفه صدا میزدند تو را :

ما تشنه ایم ؛پس بدنش را بیاورید

حالا رسیده عصر دهم گفت خواهرش

اموال غارتی تنش را بیاورید

**********************

بالای بام میزنم صدات حسین

کاش منم باشم تو کربلات حسین

دوتا قربونی آوردم با خودم

بچه هام فدای بچه هات حسین

عوض حنجر تو من چی بدم

قدر انگشتر تو من چی بدم

اگه بچه هاتو بازار بیارن

جواب مادرتو من چی بدم

کوفه لحظه لحظه تغییر میکنه

مهمونو از زندگی سیر میکنه

خیلی از موهام سفید شد این روزا

نگرونی آدم و پیر میکنه

بعد از این دیگه منو سفیر نکن

دختراتو تو کوفه پیر نکن

حالا که میخوای بیای بیا ولی

زن و بچه تو دیگه اسیر نکن

نگرونیم،نیا گفتنم واسه دخترته

گریه هام برای انگشترته

با سر شکسته سر بسته میگم

اون که داری میاری خواهرته

آخرش کشتنت و خبر میدن

عبای تو رو به چند نفر میدن

اخرش لباستو در میارن

زحمت مادرتو هدر میدن

*******************

باور نمیکردم گذرها را ببندند

من را که میبینند درها را ببندند

خورشید بودم زیر نور ماه رفتم

جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم

در شهر کوفه کوچه گردی کم نکردم

این چند شب یک خواب راحت هم نکردم

من شیر بودم کوفه در زنجیرم انداخت

این کوچه های تنگ آخر گیرم انداخت

امروز جان دادم اگر جانت سلامت

دندان من افتاد دندانت سلامت

حالا که می آیی کفن بردار حتما

ای یوسف من پیرهن بردار حتما

حالا که می آیی ستاره کم بیاور

بادخترانت گوشواره کم بیاور

حیرانم اما هیچکس حیران من نیست

باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست

اینجا برای خیزران لب را نیاری

آقا خدا ناکرده زینب را نیاری

اصلا ببین گلها توان خار دارند

پرده نشینان طاقت بازار دارند

من راضی ام انگشتر من را بگیرند

وقت کنیزی دختر من را بگیرند

اینجا برای نعل پا دارند آنقدر

کنج تنور خانه جا دارند آنقدر

مهر و وفا که نه جفا دارند اما

اینجا کفن نه بوریا دارند اما

باید مسیر تو چرا اینجا بیفتد

حیف از سرتو نیست زیر پا بیفتد

***************

از حالِ زار نامه برت حرف می زنند

از این سفیر دربه درت حرف می زنند

در مسجدی که عطر علی می وزد از آن

از بی نمازی پدرت حرف می زنند

نیزه فروش هایِ نظرتنگ چشم شور

ازقد وقامت پسرت حرف می زنند

کاراز بهای گندم ری هم گذشته است

ازقیمتِ سر قمرت حرف می زنند

دیدم کنیزهای دم بخت بی جحاز

از دختران در سفرت حرف می زنند

دیدم که درمحله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر پشت سرت حرف می زنند

**************

بنویسید مرا یار حسین

کشته و مرده ی دیدار حسین

اولین بی سر بازار حسین

مسلم کوفه ،علمدار حسین

او دلش خواست سفیرش باشم

من دلم خواست اسیرش باشم

تکه تکه بدنم گفت نیا

پاره ی پیرهنم گفت نیا

به سر میخ تنم گفت نیا

خاک و خون دهنم گفت نیا

کاروانت نشود سرگردان

به مدینه همه را برگردان

ترسم از گمشدن دخترهاست

ترسم از سوختن معجرهاست

ترسم از وا شدن زیور هاست

ترسم از غارت انگشترهاست

حرمله نقشه کشیده ست حسین

دو سه تا تیر خریده ست حسین

شرر ای کاش به جانت نزنند

نیزه ها سر به دهانت نزنند

کوفیان زخم زبانت نزنند

وای سیلی به زنانت نزنند

پیش زینب بدنت را نکشند

گرگ ها پیرهنت را نکشند

**********************

تشنه ام تشنه ولی آب گوارایم نیست

بین این قوم کسی تشنه ی آقایم نیست

هیچ کس نیست که سرگرم تماشایم نیست

نفسم مانده و جانی به سر و پایم نیست

من که شرمنده ام ای تشنه به اندازه ی شهر

چشم بر راه توام بر سر دروازه یِ شهر

یک نفر بودم و یک شهر مرا زخم زدند

یک تن امّا همه از رسم و وفا زخم زدند

بی کس ام دیده ولی در همه جا زخم زدند

سنگ آورده و از بام و هوا زخم زدند

زخم بر من زده و کرده تماشا کوفه

امتحان کرده نوک نیزه ی خود را کوفه

تیری آماده شد و با بدنم تمرین کرد

تیغه ای ساخته شد، روی تنم تمرین کرد

پنجه ای سرزده با پیروهنم تمرین کرد

سنگ انداز ببین با دهنم تمرین کرد

خواستم تا بپرم از بدنم بال افتاد

کارم آخر به تهِ گودی گودال افتاد

آنکه دیروز نظر بر نظرم می انداخت

دیدی امروز چه خون بر جگرم می انداخت

چوب آتش زده از دور و برم می انداخت

شاخه ی شعله ور و نخل سرم می انداخت

دست من بند زده، موی مرا میسوزاند

دستگرمی سر گیسوی مرا میسوزاند

وای اگر یک نفر اینجا تک و تنها گردد

آنقدر داغ ببیند که قدش تا گردد

بعد، از دشنه و سر نیزه محیّا گردد

آنقدر زخم زنندش که معمّا گردد

به سرم آمده و باز همان خواهد شد

وای برمن که سرت سهم سنان خواهد شد

رسم این است که اوّل پر او می ریزند

بعد از او دور و بر پیکر او می ریزند

بعد با خنجر خود بر سر او می ریزند

بعد از آن هم به سر خواهر او می ریزند

آخرش هم همه بر روی تنش می کوبند

نعل تازه زده و بر بدنش می کوبند

**************************

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین

تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

آیینه ی صداقت قلب تمام شهر

مجروح تازیانه ی زنگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسِحرسکه های طلا مارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه می کشند

زیرگلوت ،مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره ی کسی

اما به کلّ کوفه بدهکارشد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ می زنند

مسلم به جرم عشق تو بردار شدحسین

رأس بریده ام سر یک میخ آهنین

سرگرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشتران سپاه حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ برهمه ی پشت بام ها

قدر سپاه ابرهه انبار شد حسین

آب از سرمن و تو و اکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیرکردن اهل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشد حسین

***********************

دوباره شهر عزا پرورم شلوغ شده

کنار سفره ی اهل کرم شلوغ شده

چگونه شکرگذارم من این عنایت را

که باز قبل محرم سرم شلوغ شده

دوندگی بساط عزای تو عشق است

ز کارهای تو دور و برم شلوغ شده

شکست بغض فراقم همین شب اول

ز گریه کاسه ی چشم ترم شلوغ شده

خوشا به حال کسی که به کربلا رفته

از امشب است که دیگر حرم شلوغ شده

و ده شب دگر این ناله میرسد بر گوش

به قتلگاه نیا خواهرم، شلوغ شده

علیِ اصغر شش ماهه ام گرفت آرام

و پیکر علیِ اکبرم شلوغ شده

***************************

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

مرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

من نمی خواستم علّت دلواپسیِ _ _ معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم

من بدهکاری خود را به همه پس دادم

به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم

من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه

با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش می شد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر،پیرهنی برداری

**************************

كوفه را با تو حسین جان سر و پیمانی نیست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهمانی نیست

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسید

آن چه مانده ست مرا غیره پشیمانی نیست

كارم این است كه تا صبح فقط در بزنم

غربتی سخت تر از بی سر و سامانی نیست

جگرم تشنه ی آب و لبِ من تشنه ی توست

بین كوفه به خدا مثل من عطشانی نیست

من از این وجه شباهت به خودم میبالم

قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست

من رویِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟

دلِ من راضی از این شیوه یِ قربانی نیست

موی من را دم دروازه به میخی بستند

همچو زلفم به خدا زلف پریشانی نیست

زرهم رفت ولی پیرهنم دست نخورد

روزیِ مسلمت انگار كه عریانی نیست

كاش میشد لبِ گودال نبیند زینب

بر بدن پیرُهَن یوسفِ كنعانی نیست

سوخت عمامه ام امروز ولی دور و برم

دختر سوخته یِ شام غریبانی نیست

هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد

كه عبور از وسط شهر به آسانی نیست

دستِ سنگین، دلِ بی رحم، صفات اینهاست

كارشان جز زدن سنگ به پیشانی نیست

دخترم را بغلش كن به كنیزی نرود

چه بگویم كه در این شهر مسلمانی نیست

*******************************

ن جماعت به خدا قاتل و جنگ افروزند

یار دیروز و نمکدان شکن امروزند

همه شان پیش شما نان و نمک می خوردند

روزگاریست به اولاد علی مقروضند

همه شان گرگ ولی هیبت انسان دارند

مست یوسف کشی و قاتل دست آموزند

جان تو نیزه در این شهر فراوان دیدم

بی گمان پیرهنت را به تنت می دوزند

دور از خیمه نشو شعله ی آتش دارند

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

سی هزارند و تو هفتاد و دو تن آوردی؟

باخبر باش که مردان خدا پیروزند

راستی پیشتر ازاین به تو گفتم آقا؟

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

************************************

خانه ای که سردر آن جایِ چوب پرچم است

چارچوبش تکیه گاهِ بانویی قامت خم است

هم چو سلمان اندرونی رفتن این خانه ها

رزق هرکس نیست حرفِ محرم و نامحرم است

خرج این روضه گرفتن از جگرها میرسد

نوکری با خون دل خوردن همیشه توأم است

اینکه ما نوکر شدیم از ربنای مادر است

مثل عیسی که عروجش از دعایِ مریم است

دست من که نیست نامت گریه در می آورد

کار خورشید است اینکه رویِ هر گل شبنم است

یا حسین سینه زن جانم حسین فاطمه ست

در قرار سینه زنها پاسخ دم با دم است

خوب و بد را میخرند این است رسم کربلا

تلخی چایِ عراق و شهد شکر با هم است

دستْ از این دامن کشیدن تیرگی می آورد

خوش به حال آنکه چنگ التماسش محکم است

بابتِ هر روضه ای از روضه هایِ كربلا

باید از جان هم گذشت اما بضاعت هم كم است

**************************************




تاریخ : سه شنبه 29 مهر 1393 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : حسن سرابادانی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.