تبلیغات
دعای فرج هیئت محبان الحسین(ع) سرابادانی اشعار و نوحه وتصاویر متحرک مذهبی - گلچین اشعار ویژه شب هشتم محرم

جهت مشاهده اشعار با موضوعات

 

 شب هشتم محرم

مدح و روضه حضرت علی اکبر

مناجات با امام حسین در شب هشتم محرم

  گریز و روضه و مناجات با حضرت زهرا در شب هشتم محرم

 

به ادامه مطلب مراجعه نمایید


شب هشتم

منم و گریه ام و دیدۀ تر خواستنم

نظری کن به تمنای نظر خواستنم

آخرش من به تو ای دوست تعلق دارم

نفروشی تو مرا مردم اگر خواستنم

باید از ریشه ی غم غیر تو را قطع کنم

نیتم این بُوَد از شوق تبر خواستنم

این در، آن در زدنم بود مرا کوچک کرد

هر چه رفتم به جز این خانه مگر خواستنم!

نمک روضه تو کام مرا شیرین کرد

بعد از این ننگ به این میل شکر خواستنم

پر من گر به هوایت نپرد می شکند

گنبدی می طلبد این همه غم خواستنم

هركجا جمع شدیم از غم تو سینه زدیم

قصدِ من این بوَد از چند نفر خواستنم

محشر از قبر برون آیم و با ذکر حسین)ع )

هروله می کنم از لحظۀ برخاستنم

كاش خطاط شوم نام تو را نقش كنم

كاشكی جلوه كنی تو به هنر خواستنم

نسل من کاش سیه لشگر بزم تو شوند

فکرم این است ز اولاد پسر خواستنم

پدر و مادرم و ایل و تبارم به فدات

کربلایم ببر ای دار و ندارم به فدات

*********

خیلی دوست دارم كنارت بمونم

بمونم جمعِت كنم نمیتونم

چرا من نیزه نخورده هِی همش

خودمو روی زمین میكشونم

********

جسم ناتوونمو بلند كنید

این قدِ كمونمو بلند كنید

من دیگه خسته شدم نا ندارم

جوونا جوونمو بلند كنید

********

میدونم خوش قد و بالات میكنن

میدونم كه ارباً اربات میكنن

میدونم تنهایی گیرت میارن

چندتایی میان و چندتات میكنن

********

دوباره یاد یتیما افتادم

یاده خیرات كریما افتادم

چند روزه همش میگم یادش به خیر

جدیداً یاد قدیما افتادم

********

بی تو من شدم چه تنها ولدی

تو ببین میفتم از پا ولدی

دور تو میگردم و داد میزنم

ولدی یا ولدی یا ولدی

*********

بار من را كمرم نه سر زانو برداشت

كاسه ی زانوی من در طلبت مو برداشت

در خداحافظی ات بود كه من افتادم

آه راحت نتوان چشم ز آهو برداشت

آهوی خوش قد و بالای حرم، میكُشَمَش

نیزه زن را كه رسید از رویت ابرو برداشت

هر چه كردم بخدا روی به قبله نشدی

علتش نیزه ی آن بود كه پهلو برداشت

دیدم از دور كسی رَختِ تو را میپاید

آمدم زودتر از من او همه را او برداشت

زخمهای بدنت از دو طرف مرتبط اند

هر كسی نیزه ای از پشت زد از رو برداشت

بین میدان نشد اما وسطِ خیمه كه شد

آخرش عمه ی تو دست به گیسو برداشت

بخدا خسته شدم آه كجایی اكبر

كاسه ی زانوی من در طلبت مو برداشت

عاقبت توی عبایی جگرم را بردم

با چه وضعییتی آخر پسرم را بردم

******************

چقَدَر بین راه زانو زد

شیری آخر به آهویی زد

رنگِ لاله بر این دَمَن دادی

پیری زودرس به من دادی

گشته ای چون انار صد دانه

نیزه مویِ تو را زده شانه

اینچنین خونجگر شدن شخت است

آه اصلاً پدر شدن سخت است

ریزریزی ولی عزیزی تو

چه كنم از عبا نریزی تو

خیز و بازم عصای بابا شو

لااقل پیش عمه ات پاشو

ببر از بین معركه او را

تا پریشان نكرده گیسو را

****************

آنانکه عابدند به وقت اذان خوشند

آنانکه زاهدند به یک تکه نان خوشند

از هر دو تا نگار یکی ناز می کند

عشاق روزگار یکی در میان خوشند

نانی که می پزند به همسایه می رسد

این خانواده با خوشی دیگران خوشند

این سفره دارها که شدم میهمان شان

بعد از بیا، برو ست، ولی با بمان خوشند

ما می خوریم و اهل کرم شکر میکنند

با این حساب بیشتر از میهمان خوشند

جانی بگیر و در عوضش هیچ هم نده

عشاق با معامله های گران خوشند

با اخم خویش راه فرار مرا ببند

صیاد اگر علی ست همه با کمان خوشند

در نقطه نقطه دل شیعه حرم زدند

بر بام خانه مشعل دارالكرم زدند

وقتی دخیل ها گره این درند و بس

این خانواده نیز گداپرورند و بس

اینان که سنگ را به نظر فضه میکنند

از کودکی قبیله ی شان زرگرند و بس

در آستان شمع که طور مقدس ست

پروانه ها همیشه مقرب ترند و بس

دل دادن و ندادن ما دست ما نبود

اینان به شیوه ی خودشان دل برند و بس

بگذار بشکنند دلم را یکی یکی

اینجا فقط شکسته دلی میخرند و بس

ارباب زاده ها همه ارباب میشوند

چون بنده زاده ها که همه نوکرند و بس

این خانواده ای که مرا صید کرده اند

حالا اسیر زلف علی اکبرند و بس

وقتی میان کوچه ما راه می رود

یک شهر در زیارت پیغمبرند و بس

ای بهترین؛ یگانه ترین آفریده ها

پیغمبر تمام پیمبر ندیده ها

بیدار بود از سر شب تا سحر، پدر

می زد صدات با همه جای جگر، پدر

آهویی و به دام تو افتاده است شیر

عمه اسیر توست، ولی بیشتر، پدر

لیلا زیاد محضر آن دو نمی رسید

تا خوب ارتزاق کند از پسر، پدر

خیلی نیاز داشت زبان واکنی علی

خیلی نیاز داشت بگویی: پدر، پدر

تو یوسفی و دور مشو از مقابلش

وابسته است بر روی تو آنقدر پدر

پیش پدر رسیدی اگر قد بلند کن

در آرزوی سرو رشید است هر پدر

ای مظهر صفات نبی؛ هیچ کس به تو

این قدر احترام نکرده مگر پدر

به به، به این مقام که پایین پا پسر

به به، به این مقام که بالای سر پدر

از بس نشسته موی تو را شانه کرده است

حالا دلش به گیسوی تو خانه کرده است

حاضر شدم برای اویس قرن شدن

شهر مدینه رفتن و دور از وطن شدن

حاضر شدم برای "تو" ازخویش بگذرم

دیگر مرا بس ست گرفتار "من" شدن

ما را که نیست جرات پیشت نشستن و

با ابروی کشیده ی تو تن به تن شدن

لب های تو همین که به خود آب میزند

نزدیک می شود به عقیق یمن شدن

میل رسول دیدن تو چاره ش آینه ست

پس واجب است محو درین خویشتن شدن

تنها تو می توانی ازین کارهاکنی

ابن الحسین بودن و ابن الحسن شدن

ما هر دوتا برای دوتا کارآمدیم

من عبد تو شدن، و تو هم رب من شدن

دل آن زمان که خانه مهر تو می شود

اقرار می کند به بهشت عدن شدن

ای خاک پای مرکب تو کیمیای من

جنت برای مردم و خاکت برای من

وقتی که نیست خاک رهت، سر برای چه؟

وقتی که نیست در حرمت، پر برای چه؟

اهل کرم مقابل در ایستاده اند

با این وجود پس، زدن در برای چه؟

وقتی تو سفره حسنی پهن کرده ای

پس سرزدن به سفره دیگر برای چه؟

گر تو ادامه علی کوفه نیستی

پس آمده ست این همه لشگر برای چه؟

ای خاک بر سر همه، تاج سرم شکست

افتاده زیر پا علی اکبر برای چه؟

مغرب نیامده ست هنوز ای موذنم

بالای نیزه رفته ای آخر برای چه؟

ما سعی می کنیم ولی یک عبا کم ست

اصلاً شدی تو چند برابر برای چه؟

عمه اگر برای من و تو نیامده ست

پس دست برده است به معجر برای چه؟

ای سایه تو بر سر عمه، بلند شو

به احترام معجر عمه بلند شو

********************

بر زانو آمده پسرش را صدا کند

شاید جراحت جگرش را دوا کند

گرچه جگر نداشت نگاهش کند ولی

بالین او نشسته پسر را صدا کند

لکنت گرفته پیر جوان مرده، حق بده

سخت است واژه ی پسرم را ادا کند

آمد به پا بلند شود خورد بر زمین

مجبور شد که خواهر خود را صدا کند

کارش به التماس کشیده ولی چه سود

باید حسین چند عبا دست و پا کند

مثل انار دانه شده ریخت بر زمین

وقتی ز خاک خواست تنش را جدا کند

تا خیمه گاه جمع جوانان به خط شدند

شاید که تکه تکه تنش جا به جا کند

تا دید خواهر آمده شد غصه اش دوتا

حالا عزا گرفته چه سازد، چه ها کند

کم نیست چشم خیره سر شوم بد نظر

ای کاش میشد این همه لشگر حیا کند

میکوشد از میان تبرها و دشنه ها

حتی ز روی تیغ علی را سوا کند

درگیر بود ساقه ی نیزه به سینه اش

راهی نبود تا گره ی بسته وا کند

کتفش ز جای ضرب تبر باز مانده است

هر ضربه آمده که یکی را دوتا کند

بد جور دوختند تنش را به سطح خاک

باید شروع به کندن سر نیزه ها کند

مانند خاک روی زمین پخش شد تنش

طوری زدند آرزوی بوریا کند

********************



تاریخ : سه شنبه 29 مهر 1393 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : حسن سرابادانی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.