تبلیغات
دعای فرج هیئت محبان الحسین(ع) سرابادانی اشعار و نوحه وتصاویر متحرک مذهبی - اشعار و روضه شهادت امام رضا

یک نفر گفت: امام رضا! «لا تَنسِنِی مِن الدّعا»، من را فراموش نکن از دعا. آقا امام رضا (ع) فرمود: شما از کجا می‌دانی من شما را فراموش می‌کنم که نیاز بود تذکّر بدهی؟ گفت: آقا! ببخشید. آقا فرمود که چرا گفتی ببخشید؟ گفت: خب شما من را فراموش نمی‌کنید از دعا. فرمود روی چه حسابی؟ حسابش را بگو. 
گفت: آقا! شما شیعیان‌تان را دعا می‌کنید من هم جزء شیعیان‌تان هستم. خب پس حتماً برای من هم دعا می‌کنید. آقا فرمود: نه، این‌جوری نیست. وقتی تو دوست داری من برای تو دعا کنم همان لحظه من دستم را میبرم بالا و  با اسم برای تو دعا می‌کنم. 
آقایان و بانوان محترم! 
الان امام زمان (ع) نسبت به ما مثل امام رضا (ع) است یا نه؟ چرا شُل جواب می‌دهید؟ است یا نیست؟ ما باور می‌کنیم که تا هوس کنیم آقا امام زمان دعای‌مان کنند همان موقع حضرت دست‌شان را بردند بالا دارند با اسم خصوصی برای ما دعا می‌کنند. می‌توانیم این را باور کنیم؟ این ایمان به غیب است. 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: بزودى پاره اى از تن من در خراسان دفن مى شود، هیچ غمگینى او را زیارت نمى کند مگر اینکه خدا غم از دلش بزداید و هیچ زائر گنهکارى مگر اینکه خداى تعالى گناهانش را بیامرزد. 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

جهت مطالعه دیگر مطالب به ادامه مطلب مراجعه نمایید

رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: بزودى پاره اى از تن من در خراسان دفن مى شود، هیچ غمگینى او را زیارت نمى کند مگر اینکه خدا غم از دلش بزداید و هیچ زائر گنهکارى مگر اینکه خداى تعالى گناهانش را بیامرزد. 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ 
على بن مهزیار گفت : به حضرت جواد علیه السلام گفتم : پاداش زائر حضرت رضا علیه السلام چیست ؟ فرمود: الجنة و الله به خدا قسم بهشت . 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ 
یک نفر گفت: امام رضا! «لا تَنسِنِی مِن الدّعا»، من را فراموش نکن از دعا. آقا امام رضا (ع) فرمود: شما از کجا می‌دانی من شما را فراموش می‌کنم که نیاز بود تذکّر بدهی؟ گفت: آقا! ببخشید. آقا فرمود که چرا گفتی ببخشید؟ گفت: خب شما من را فراموش نمی‌کنید از دعا. فرمود روی چه حسابی؟ حسابش را بگو. 
گفت: آقا! شما شیعیان‌تان را دعا می‌کنید من هم جزء شیعیان‌تان هستم. خب پس حتماً برای من هم دعا می‌کنید. آقا فرمود: نه، این‌جوری نیست. وقتی تو دوست داری من برای تو دعا کنم همان لحظه من دستم را میبرم بالا و  با اسم برای تو دعا می‌کنم. 
آقایان و بانوان محترم! 
الان امام زمان (ع) نسبت به ما مثل امام رضا (ع) است یا نه؟ چرا شُل جواب می‌دهید؟ است یا نیست؟ ما باور می‌کنیم که تا هوس کنیم آقا امام زمان دعای‌مان کنند همان موقع حضرت دست‌شان را بردند بالا دارند با اسم خصوصی برای ما دعا می‌کنند. می‌توانیم این را باور کنیم؟ این ایمان به غیب است. 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ 
باور کنید امام زمان دلش برای شما تنگ می‌شود. امام رضا دلش برای شما تنگ می‌شود. در و دیوار حرمش برای صدای شما که می‌گویید «السّلام علیک یا علی‌بن موسی الرضا» گریه می‌کنند. اگر کسی باور کرد؟! 
می‌دانید اگر من و شما باور کنیم امام زمان به ما علاقه دارد سیراب می‌شویم؟ لبریز می‌شویم؟ سرشار می‌شویم؟ سرمست می‌شویم؟ خلاءهای وجودی‌مان پر می‌شود؟ می‌دانید بهترین آدم‌هایی که  در راه امام زمان تکّه‌تکّه می‌شوند، روز قیامت شرمندۀ محبّت آقا امام زمان هستند و می‌گویند آقا! یک ذرّه از محبّت تو را، یک ذرّه از جگرهایی  را  که در تو سوخت به‌خاطر من، نتوانستم جبران کنم می‌دانید همۀ عزاداران اباعبدالله الحسین روز قیامت شرمندۀ امام حسین هستند؟ نگاه می‌کنند می‌بینند امام حسین بیشتر از اینها که برای امام حسین سوختند برایشان سوخته. 
آن عارف گفته بود که اگر گناهکارها بدانند امام زمان چقدر دوست‌شان دارد از دنیا می‌روند، از شدّت اهمیّت این موضوع. ولی خب الحمدلله گناهکارها که متوجّه نمی‌شوند که. بهش می‌گویی امام زمان تو را دوست دارد. می‌گوید آقا! برای چی؟ امام زمان را با خودش مقایسه می‌کند. می‌گوید من به چه درد امام زمان می‌خورم؟ فکر کرده امام زمان مثل خودش که فقط به کسانی که به دردش می‌خورند، علاقه دارد.  خب امام نیست که بداند دل امام چگونه است. 
به این آیه از  سورۀ توبه نگاه کنید. این وصف حال پیامبر و همۀ امامان ماست. «لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»، یک پیامبری برای‌تان فرستادم که حریص شماست، هر چه برای شما سخت باشد، برای او هم دشوار خواهد بود. 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ 
یک داستانی از مدینۀ غریب آقا علی‌بن موسی‌الرّضا‌‌علیه‌السلام بگویم : کسی به نام جلودی، جلّاد هارون بود؛ مأموریت گرفت از هارون بیاید در مدینه تمام بنی‌هاشم را خانه‌هایشان را غارت کند. هارون ملعون به او دستور داده بود که رفتی درِ خانۀ بنی‌هاشم، خودت می‌روی با سربازهایت داخل خانه، اموال اهل‌بیت را، اموال بنی‌هاشم را، لباس اضافی دارند، پرده به خانه دارند، فرش زیر پا دارند، نانی در سفره دارند، همه را غارت می‌کنی. 
به حدّی که بنی‌هاشم یک نفرشان هم نماند که چیزی دستش باشد . می‌خواهم همین امشب در مدینه بنی‌هاشم بیفتند به گدایی. نامرد؛ عزّت بنی‌هاشم را می‌خواست بشکند. این عزّتی که خدا داده، این را می‌خواست از بین ببرد. می‌گفت اینها داشته باشند به همدیگر قرض می‌دهند. هیچ‌کدام نداشته باشند تا مجبور باشند نان...، بچه‌اش شب نان می‌خواهد برود درِ خانۀ همسایه، گدایی. همۀشان بیفتند به گدایی. 
خب، آمد جلودی همۀ خانه‌ها را غارت کرد، بعد از شهادت امام موسی‌بن جعفر‌‌علیه‌السلام بود، آمد درِ خانۀ امام رضا‌‌علیه‌السلام. امام رضا آمد دمِ در، فرمود می‌دانم چی می‌خواهی، به خانۀ من یورش نیاور، من خودم هر چی در خانه هست بهت می‌دهم. گفت نه! دستور است من باید خودم غارت کنم. آقا فرمود زن و بچه در خانۀ من زیاد هستند، خانم‌ها می‌ترسند، در خانۀ من نیا، حمله نکن، من می‌آورم هرچی هست برایت. 
دیگر آقا به چه زبانی فرمودند؟ آن نامرد دیگر داخل خانه نیامد. گفت آقا خودت جمع کن بیاور. می‌خواهم بگویم امام رضا! بالاخره موفق شدی نامردها را راه ندهی به خانه‌ات. فدای آن مردی که چهل نامرد به خانه‌اش ریختند. 
بعد امام رضا ع همه را برداشت در بقچه‌ای ریخت و آورد دمِ در، فرمود همه‌اش همین است. 
آن نامرد بی‌رحم هم همه را غارت کرد و بُرد. داستان گذشت، هارون مُرد، به درک واصل شد. بعد از امین که او هم به درک واصل شد کار به مأمون رسید و ولایتعهدی امام رضا و آن تظاهری که می‌کرد مأمون به احترام به امام رضا، یک اختلافی هم با جلودی پیدا کرد. به این جلّادِ صفّاک...، او را به اصطلاح زندان انداخت. یک روزی گفت او را از زندان دربیاورید محاکمه‌اش بکنم تکلیفش را روشن کنم ببینم چی‌کارش بکنیم. 
ظاهراً خطایی انجام داده بوده. جلودی را دست بسته وقتی که آوردند دید امام رضا بالای مجلس نشسته پیش مأمون و مأمون بعد از توبیخ‌ها و دعوا و مرافه‌هایی که با جلودی کرد، می‌خواست حکم صادر کند، امام رضا درِ گوش مأمون شروع کرد یک حرفی زدن. جلودی یادش افتاد آن جنایت و غارتگری‌ای که از مدینه و خانۀ امام رضا کرده، گفت امام رضا کینۀ من را به دل دارد الان دارد سعایت من را می‌کند پیش مأمون. 
صدا زد گفت مأمون! دربارۀ من چه حکمی می‌خواهی بکنی نمی‌دانم، ولی به قبر پدرت هارون قسَمت می‌دهم این حرفی که امام رضا دارد درِ گوشت می‌زند قبول نکن، او کینۀ من را قبول دارد. مأمون یک نگاهی به جلودی کرد، گفت خاک بر سرت، می‌دانی دارد چی می‌گوید؟ گفت چی می‌گوید امام رضا؟ مأمون گفت این امام رضایی که تو داری این‌جوری می‌گویی، دارد به من می‌گوید می‌شود جلودی را به من ببخشی؟ این یک‌جایی یک لطفی کرده، حرف من را گوش کرده. آن‌وقت تو گفتی حرفش را گوش نکنم دیگر؟ باشد. داد جلّادها اعدامش کردند. به درک واصل شد. 
ای امام رضا! فدایت بشوم، به شما می‌گویند غریب‌الغربا، نه نامردها به خانه‌ات یورش آوردند، و هم آن کسی که شما را غارت کرد ذلیل شد و جلوی چشم شما اعدام شد، فدای آن آقایی که بیست و پنج سال قاتلان همسرش را تحمّل می‌کرد. 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ 
کشیک کفشداری داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بین ما خادمین رسمه که اگه حاجتی یا مشکلی داشته باشیم غذای نوبت کشیکمون رو نذر حضرت رضا (علیه السلام) می کنیم و تقریبا بی استثنا مشکلمون حل میشه و حاجت روا میشیم مگر اینکه چیزی خارج از صلاح و خیر درخواست کنیم تازه همون هم بزودی حکمتش برامون روشن می شه و با این التفات ؛ راضی می شیم . 
اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسرای حضرت ؛ سهم شام ِ کفشداری ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولی من چون نذر داشتم با شکم گرسنه شامِ داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توی صحن تا بدم به یکی از زایرین که محتاج تر و مستحق تر باشه . . . 
معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن می رفتم همه میریختن اطرافم که یه تکه از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا می شد اما این دفعه هیچکس به طرف من نیومد ! نه ازدحامی نه درخواستی؛ یعنی چه؟ چرا ایندفعه اینجوریه؟چشمم افتاد به یه پیرزن خمیده قامت با یه چادر کهنه ؛ گفتم : خودشه ؛ باید شامو به او بدم و نذرمو ادا کنم اما تا اومدم اقدام کنم با بی اعتنایی از کنارم رد شد و من مثل آدمهای حیرون تا به خودم اومدم دیدم چند متر با من فاصله گرفته و پشت به من داره به راهش ادامه میده و من هم هیچ انگیزه ای ندارم که به طرفش برم!؟ 
این وضعیت عادی نیست . من بارها اینکارو انجام دادم امشب هیچ اقبال و استقبالی نیست ! تاحالا این وضعو ندیده بودم . دلم گرفت شایدم یه کمی بارونی شدم . . . 
یا امام رضا ! نکنه از دست من ناراحتین و اصلا دوست ندارین که به درگاهتون عرض حاجت کنم ؟ واینها هم علامتهاشن؟ احساس غربت ؛ محرومیت و تنهایی بدجوری داشت اذیتم می کرد و این فکر که ببینم چه کار کردم که حضرت از این خادم خودشون دلگیر شدن . . . . 
توی همین احوال یکدفعه چشمم افتاد به مردی شیک پوش با کت و شلوار اطو کشیده و مرتب که دستِ بچة 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج می شد و به صحن میومد ؛ بچه هم لباس مرتبی به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبیده بود . با دیدن اونها بطور عجیب و غریبی حالم دگرگون شد و مثل دفعه های قبل که نذر میکردم اون احساس گرمی و شوق رو به شدت در خودم حس کردم ؛ دیگه از اون غربت و بی اعتناییِ آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف این پدر و پسر کشیده می شم بدون اینکه بفهمم چرا؟ به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداره ؛ ایناکه مستحق نیستن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق دارن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشه ؛ اونوقت من شام نذریِ حضرت رو بدم به اینها؟ نه اینها مستحق نیستند . یکدفعه با این افکار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایدس! بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی دارم به طرفشون جذب می شم و دست خودم نیست . . .  بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و راه افتادم و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام !  این شامِ حضرت رضا( علیه السلام) است و منهم از خادمین حرم هستم این مال شماست !!! حالا خودم هم نمیدونم چرا دارم این کارو انجام میدم . . . 
مرد شیک پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر بی اختیار زد زیر گریه !! . . .   من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟ پدر در حالیکه اشکهاشو از روی صورتش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . .   و چون نمی تونست درست صحبت کنه  با سختی کلمات رو ادا کرد و دیگه گریه امانش نداد . . 
چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : همین الان که توی حرم بودیم داشتیم ضریحو طواف میکردیم که ناگهان دیدم پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و به دهن گذاشت و خورد . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمینِ اینجا زیر پای اینهمه زایر از شهرهای مختلف ؛ کثیف می شه و حتما اون نخودچی هم به پای اونا خورده و کثیف شده ؛ اونوقت تو اونو می ذاری توی دهنت و می خوری؟ حساب نمی کنی که هزارتا مرض می گیری؟  پسرم در حالیکه ترسیده بود بغض کرد و گفت : آخه پدر یه عالمه وقته که اینجا هستیم و من گرسنه ام ؛ شما هم که به هتل نمی رین تا شام بخوریم ؛ من خسته شدم . . . با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو گرسنه ای! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا (علیه السلام) ؛ راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضریح گفت : ای امام رضا من گرسنه ام ! . . .  وقتی او با صدای بلند رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد  از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام (علیه السلام) عذرخواهی کردم و از بقیه اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . 
از حرم خارج شدیم که شما رو در صحن دیدم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . حالا نمیدونم حال خودمو چطوری براتون توصیف کنم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت بخواد ؛ و مجددا زد زیر گریه  . . . 
در حالیکه خودم هم گریه میکردم با خوشحالی شام رو به اون پسر دادم و از اینکه حضرت منو پذیرفتند احساس سرافرازی و سربلندی کردم و البته مشکل بنده نیزبه سرعت گره گشایی شد . 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ 
شخصی به حرم ثامن الائمه، علی ابن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثناء می رفت و حاجتش را با فحش و ناسزا از ساحت مقدس درخواست می نمود. یک روز بیماری سخت و لاعلاجی گرفت، با خود اندیشید که شاید به خاطر آن باشد که توهین و جسارت به محضر مبارک حضرت امام رضا علیه السلام کرده ام. به حرم مطهر رفت و از آقا امام رضا معذرت خواهی کرد و پشیمانی خودش را به ساحت مقدسش ابراز نمود. 
از حرم مطهر به منزل برگشت، شب در عالم رویا نیز از آن حضرت معذرت خواهی کرد. حضرتش فرمود، تو آمدی و با فحش و ناسزا حاجتت را می خواستی و می رفتی، من کاری با تو نداشتم، اما آن روزی که تو مریض شدی عمویم عباس علیه السلام به دیدنم آمده بود، عمویم غیرت الله است او نتوانست این فحاشی ها را نسبت به برادرزاده  اش تحمل نماید، او تو را کوبید، پس از او معذرت بخواه. 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


از مدینه تا خراسان شتربان امام بود.

مردی از روستاهای اصفهان. سنی مذهب. به خراسان که رسیدند امام کرایه شان را داد.

رو کرد به امام:

"پسرپیامبر!دست خطی بدهید برا ی تبرک با خودم ببرم اصفهان ."

امام برایش نوشتند:

"دوست آل محمد باش ،هر چند خطاکار باشی. دوستان و شیعیان ما را دوست بدار هر چند آنها هم خطا کار باشند."




تاریخ : دوشنبه 1 دی 1393 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : حسن سرابادانی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.