تبلیغات
دعای فرج هیئت محبان الحسین(ع) سرابادانی اشعار و نوحه وتصاویر متحرک مذهبی - متن روضه ویژه شب ششم محرم و قاسم بن حسن

 

 شرمنده ام که اشک ندارم برای تو

گوهر نداشتم که بریزم به پای تو

یک قطره اشک آتش دوزخ کند خموش

این گوشه ای از اثرخون بهای تو

من از حرارتی که درون دلم بود

قال رسول الله (ع) :« إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَةٌ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً »(مستدرك الوسائل، ج 10ص 318)

شهادت امام حسین علیه السلام در دل‏های افراد با ایمان آتش و حرارتی ایجاد می‏كند كه هرگز خاموش نخواهد شد..

فهمیده ام که شیعه ام ومبتلای تو

زنده تر ازتو نیست به عالم خدا گواست

مانده است از ازل به ابد رد پای تو

توسوز داده ای به صداهای روضه خوان

غیر از تو نیست گرمی بزم عزای تو

حسین.....

هم منبری ،هم ذاکر ،هم سینه زن تویی

ما هیچ کاره ایم در این خیمه های تو

کرببلا سفره احسان مادرت

شد سفره دار مادر تو مجتبای(مجتبی) تو

آری هنوز خرج عزایت به دست اوست

اوکه شده است دارو ندارش فدای تو

پشت بقیع روضه تو بی کفن خوش است

چون روضه ی کریم به کرببلای توست

آقا...حسین...

فتیله ی عشق و سوز و مقتل خوانی دست خود اهلبیته،دست حضرت زهراست،هر شب یه جور برامون سفره پهن میكنند، امشب هم شب یتیم نوازیه،یا اباعبدالله،شب عاشورا همه حرف زدند،اخرین نفر قاسم بود دستش رو بالا گرفت،فرمود چیه عزیزم، فرمود:عمو فردا  من هم کشته میشوم، ابی عبدالله فرمود: مرگ در ذایقه تو چگونه است، صدازد بدون معطلی،پسر كریمه،باید بهترین جواب رو بدهد،صدا زد: "احلی من العسل" مرگ از عسل برای من شیرین تر است ،لذا ابی عبدالله فرمود: فردا تورا به بلای عظیم میکشند.

بخدا هركس اقتدا به زهرا كرده،هر کس بیشتر زهرایی بوده تو کربلا بیشتر به بلا گرفتار شد

من برایت پدرم پس تو برایم پسری

چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یاد شبهای مناجات حسن میافتم

میوزد از سر زلف تو نسیم سحری

همه گشتیم ولی نیست زره به اندازه تو

نه کلاه خودی نه یک زرهی نه سپری

من از آنجا که به موسی ایت ایمان دارم

میفرستم به سوی قوم تو را یک نفری

بی سبب نیست حرم پشت سرت افتاده

نیست ممکن بروی ودل مارا نبری

قاسمم را بروی زین بگذارم باز هم

قمری را به روی دست گرفته قمری

نوعروست که نشدموی تورا شانه کند

عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

تو خودت قاسمی و

یعنی تقسیم كننده

تو خودت قاسمی وسرزده تقسیم شدی

دو هجا بودی حالا دو هجا بیشتری

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم

از روی قامت تو ردشده اند رهگذری

جا به جا میشود این دنده تکانت بدهم

وای عجب درد سری وای عجب دردسری

قاسم اومد جلو ، ابی عبدالله عمامه امام حسن را بستند روی صورت را گرفت.چشم نخوره این بچهف زینب سلام الله علیها می فرماید: وقتی  داداشم حسین فرمود عباسم قاسم را روی اسب بگذار،همه دیدیم، پای قاسم به رکاب اسب نمیرسید،اینقدر قدش كوتاه بوده، اومد جلو ازرق شامی چهار پسرداره،فكر نكنید راحت به شهادت رسید،نه،آموزش دیده علی اكبر است،دلاوره، پسراول را با فن جنگی زد دومی و سومی و چهارمی،خیلی برا ازرق شمای سخت اومد، خودش اومد جلوی قاسم گفت من با این قدرتم با این بچه چكار كنم ،اومد جلوی آقا به قاسم گفت: بچه چی میگی؟ آقا فرمود اگه من بچه ام  تو كه ادعای رزم داری چرا بند پوتینت بازه، سرش را خم کرد، سرش را جدا کرد، صدای الله اکبر بلند شد، اما این خوشحالی چند لحظه بیشتر طول نكشید،  ابی عبدالله فرمود: نجمه برو تو خیمه  برای قاسم پسرت دعا کن ،دورش کردند. گفتند این پسر حسن،سردار جمل قاسم ِ ،زد وسط لشكر، اون كسی كه پرچم لشكر به دستش بود انداخت،لشکررا بهم ریخت،گفتند حریفش نمیشویم،چه كنیم؟ اول سنگ بارانش کردند،حالا آقا كلاه خود نداره،سنگ ها به سر و صورتش میخوره ،نیزه داره حمله کردندبلندش کردند ، حسین... با نفسی كه براش مونده بود صدا زد عمو به دادم برس، از بالا انداختنش،ابی عبدالله به عجله اومد،دید قاتل موی قاسم رو به دست گرفته،میخواد سر قاسم رو جدا كنه،ضربه زد دست نانجیب رو جدا كرد،ملعون صدا زد قبیله اش اومدند،درگیری سر بدن قاسم شد،همه سوار بر اسب بودند، هفده نفر رو ابی عبدالله زد،اما بین این درگیری صدا از زیر سُم اسب ها،عمو استخوانم شكست، دو تا سر روی نیزه بند نشد، یكی سر قمر بنی هاشم اباالفضل العباس علیه السلام ،یكی سر قاسم بن الحسن علیه السلام،چرا؟ چون زیر سم اسب این صورت له شده بود.ابی عبدالله همه رو زد كنار،دید قاسم داره جون میده،پاهاش رو روی زمین میكشه،گفت: عمو جان برای من سخت است یه چیزی از من بخوای من نتونم حاجت روات كنم،آخه صداش رو از زیر سم اسب ها میشنید، بدن رو بلند كرد،حركت كرد،راوی میگه قد و بالای ابی عبداله بلند بوده، دیدم تمام قد داره راه میره،اما پاهای قاسم داره رو زمین كشیده میشه،یعنی بند بند بدنش جدا شده...حسین...

جهت مشاهده متن روضه ها و گریزهای

شب ششم محرم و روضه حضرت قاسم بن حسن

به ادامه مطلب مراجعه نمایید

تا كه از چهره ات نقاب افتاد

رونق بزم آفتاب افتاد

چهره ی مجتبائیت گُل كرد

در دل دشت التهاب افتاد

دید عباس رزم شاگردش

دید صحرا در اضطراب افتاد

وقتی اومد شروع كرد با اون ملعون ازرق شامی جنگیدن،با پسراش جنگیدن،عباس بالا بلندی ایستاده بود،هی قاسم رو تشویق میكرد،مرحبا به قاسم،نمی دونم مادرش كربلا اومده یا نه،اما اگه اومده اون لحظات با صدای تشویقات عباس،چه حالی پیدا میكرد نجمه خاتون،قاسمم بارك الله،بارك الله،احتمال به قریب به یقیق،اومده كربلا،آخه اومد دید پشت خیمه ها قاسم نشسته زانوهاش رو بغل گرفته بود،داره گریه میكنه،قاسمم برا چی داری گریه میكنی؟گفت:مادر دو تا منظره یادم اومد الان،اول یادم افتاد،وقتی لحظات آخر،بابام داشت جون میداد،عموم حسین كنار بابام نشسته بود،یه وقت دست من و تو دست حسین گذاشت،صدا زد گفت:حسین جان،این امانت من دست تواست تا كربلا،فهمیدی برا چی ابی عبدالله با تأمل اجازه میدان  رفتن به قاسم داد به قاسم بر خلاف  علی اكبر،علی اكبر كه میخواست بره میدان،معطل نكرد ابی عبدالله،وقتی اومد بی معطلی گفت:بابا برو،علی جان برو میدان،اما قبلش برو یه بار زینب تو رو ببینه،بچه ها تو خیمه تو رو ببینند،اما قاسم اومد ابی عبدالله این پا اون پا كرد،معطل كرد،چرا؟چون لحظات آخر،امام حسین دست قاسم رو گذاشت تو دست برادرش،داداش این امانت پیشت باشه،میدونی دلم كجا رفت؟تا علی اومد بدن فاطمه رو تو خاك بذاره،گفت:

تا ابد مجروح زخم كاری ام

وای من از این امانت داری ام

مادر یادم نمیره اون منظره رو،بابام گفت كربلا،برا عموت جان فشانی كن،من خودمو آماده كرده بودم،برا امروز،دیشب ام كه از عموم پرسیدم،آیا من به شهادت میرسم،یا نه؟عموم گفت:قاسمم مرگ در ذائقه ات چه طوره؟ گفتم: احلی من العسل،از عسل شیرین تره"بچه رزمنده ها با این جمله خیلی انس دارند"اما امروز رفتم از عموم اذن بگیرم،اجازه نمیده من برم میدان،چیكار كنم،پس چی شد،كه گفت:به بلای عظیمی دچار میشی،كو اون بلای عظیم،عموم كه اجازه میدان رفتن به من نمیده،حالا یا بازو بند،یا صندوقچه،گفت: قاسمم این و بردار به عموت نشون بده،اگه عموم این دست خط رو ببینه،دست رد به سینه ات نمیزنه،تا قاسم دست خط پدر رو داد خدمت ابی عبدالله،ابی عبدالله رو چشماش كشید،گفت:بوی حسنم رو داره میده،بوی برادرم رو داره میده،وقتی خواست بره میدان،روایت میگه دست در گردن عمو انداخت،اینقدر حسین و قاسم با هم گریه كردند،وغُشی علیهما،دوتایی رو زمین افتادند

همه از نعره ی تو فهمیدند

كار با پور بوتراب افتاد

تا حریف نبرد تو نشدند

بارش سنگ در شتاب افتاد

گفت:نمی تونید با این نوجوان بجنگید،سنگ بارانش كنید،چند نفروكربلا سنگباران كردند،اول حر بود عابس بود،قاسم بود،اما سنگ باران چهارم،اصلاً قابل قیاس با كسی نبود،دور حسین رو تو گودال گرفتند،امام باقر فرمود:اینقدر سنگ به بدن بابام زدند

گوئیا زخم آتشین خوردی

یا عمو گفتی و زمین خوردی

به سرت سر رسیده ام برخیز

شاخه ی یاس چیده ام برخیز

سیزده سال انعكاس حسین

پسر قد كشیده ام برخیز

خاطرات قدیمی یثرب

اشك های چكیده ام برخیز

تا نفس های آخرت نشود

تا كنارت رسیده ام برخیز

من جوان مرده ام بمان پیشم

خسته ام قد خمیده ام برخیز

با تنت در برابرم چه كنم

شرمگین از برادرم چه كنم

كه زده شانه ات به پنجه ی خویش

كه چنین تاب داده مویت را

حیف مشتی زكاكُلت مانده

گیسویت دست قاتلت مانده

بیشتر مثل مجتبی شده ای

ولی افسوس بی صدا شده ای

مثل آیینه ای كه خورده زمین

تكه تكه،جداجدا شده ای

قد كشیدی شبیه عباسم

هر كجا تیر خورده وا شده ای

صدای قاسم كه بلند شد،یا عما،بازم بر خلاف علی اكبر،كه صدای علی اومد،زینب میگه دیدم زانوهای داداشم داره میلرزه،آروم سوار بر مركب شد،حسین دیگه رمق نداره،اما تا صدای قاسم اومد،روایت میگه،عقاب آسا اومد وسط میدان،اون نانجیبی كه اومده،قاتلی كه كنار قاسمه،ابی عبدالله بعضی از روایات میگن:اون نانجیب رو به درك واصل كرد،بعضی ها میگن دستش قطع شد رو زمین افتاد،امدن اینو نجات بدن،بدن قاسم زیر سُم اسب ها بود،مجسم كنی،بیچاره ات میكنه،این ناجیب ها رو كه ابی عبدالله فراری داد،دید قاسم پاهاشو داره رو زمین،میكشه،آروم میگه یا عما،گفت:برا عموت خیلی سخته صداش بزنی،نتونه كاری برات انجام بده،عزیزبرادرم.

سئواله برا من،چرا به قاسم گفتی اقاجان به بلای عظیم،دچار میشی؟بلای عظیم هم بود،تنها بدنی است كه دو بار پامال سُم مركب ها شده،اما عرضم اینه،هر جوری بود بدن رو از زمین برداشت،درسته سینه به سینه قاسم پاها رو زمین میكشید،اون نوجوانی كه پاهاش به ركاب مركب نمی رسید،پاها رو زمین میكشید،بلاخره بدن رو آورد به خیمه،اما بدن علی اكبر رو هرچی نگاه كرد،دید تنهایی نمیتونه برداره،گفت:جوانهای بنی هاشم بیایید....بلند بگو یا حسین.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

این خانواده همینن، قول بدن پای قولشون می مونن،شب عاشوراء این آقا زاده ی سیزده ساله ای كه امشب اومدی براش ناله بزنی،وقتی عمو بهش گفت:مرگ در نزد تو چگونه است،چه كرده من نمی دونم،این جمله چقدر زیبا می درخشه بر تارك تاریخ كربلا،وقتی دید وجود قاسم لبالب از عشق شهادته،تا قاسم گفت:اهلا من العسل،بعد گفت:عمو آیا من كشته میشم فردا،آیا اجازه  میدان دارم خودم رو برات فدا كنم،عمو بهش قول داد،فردا تو رو می كشند، ابی عبدالله از شب عاشوراء تكلیف قاسم رو روشن كرد،فرمود:می كشنت،به بلای عظیمی دچارت می كنن،همه ی مقاتل نوشتند،من می خوام بگم این بلای عظیم چیه امشب،قول داد قاسمم خودت رو آماده كن،از موقعی كه عمو بهش گفت تو رو می كشند،دیگه سر از پا نمی شناخت،اول رفت تو خیمه ،مادرم شمشیرم رو بده،خودش رو آماده كرد،جانم به این آقازاده،چه كرده امام حسن علیه السلام،چه پسری،چه میوه ی دلی،چه اتفاقی است كه یك جوون سیزده ساله این قدر جگردار می شه،این قدر نترس می شه،این قدر بی مهابا،وقتی مقتل رو ورق می زنی،می بینی این آقا زاده زده به قلب لشكر،ان تنكرونی فانابن الحسن، چند هزار نفر ،جلوی قاسم لال شدند،وقتی گفت:من پسر حسنم ،آیا این به خاطر اینه كه پسر امام مجتبی است،یه دلیلش همینه،آقا امام باقر علیه السلام فرمود:خوشبخت اون پدری است كه پسرش رفتار و كردار و چهره اش به او بره، این پدر می تونه بگه من خوشبختم،آقا امام حسن علیه السلام،شما چیكار كردید تو جمل،چه كردی تو اون جنگ ها كه این پسر سیزده ساله ات،یه نفری بایسته بگه اهلا من العسل،یه حرفی بزنم سادات ببخشند،درسته این پسر امام مجتبی است،اما نوه ی زهراست،این پسر ،نوه ی صدیقه ی كبری است،اصلاً شیر مادر تو وجودشه،مادر بزرگ وقتی حضرت زهرا سلام الله علیها باشه،قربونش برم،این ها به مادربزرگشون رفتن،هم خودش و هم اون عبدالله،عبدالله هم همینه،اینها به مادر بزرگ رفتن،هم به امیر المؤمنین علیه السلام،هم به بی بی دوعالم، اجازه بده من یه جمله بگم،اینها بی خود نبود اینهمه شجاع بودن یه تنه به قلب دشمن زدند،آخه مادر بزرگشون هم یه نفری جلو همه ایستاد،ببخشید مُحرمه، نمی تونم راحت روضه ی فاطمیه بخونم،اما یه جمله ،سادات گریه می كنن؟ اینها از مادر بزرگ یادگرفتن،یه نفری اومد كمر بند مولارو گرفت،برو مقتل رو بخون،وقتی عمو بهش اجازه ی میدان داد،رفت،اومد از عمو جدا بشه،اون وداع و  اون گریه ها و حتی غشیه علیهما بماند، می دونی قاسم یه نگاه به عمو كرد چی گفت:دقیقاً همون جمله ای رو گفت،كه مادرش تو مدینه گفت،وقتی از تو مسجد مولا رو آورد بیرون،یه نگاه كرد فرمود: روحی لروحك الفداه یا اباالحسن،نفسی بنفسك الوقاء یا اباالحسن،قاسمم یه نگاه به عمو كرد، عمو قاسم فدات بشه،اجازه دادی من برم،رفت میدان،چه میدان رفتنی،شروع كرد رجز خوندن،الله اكبر،تا خودش رو معرفی نكرده، حواست هست قاسم چه جوری رفته میدان،قاسم تنها شهیدی است كه به اندازه بدنش سپر و جوشن پیدا نشد،ابی عبدالله یه تیكه از آستینش رو كند،هم براش عمامه درست كرد،تحت حنكش رو مثل كفن تن قاسم پوشوند،حواست هست یا نه،اصلاً تصور میكنی یه نوجوان سیزده ساله،هر كاری كردن،پاش به ركاب اسب نرسید، لااله الا الله ،می خوام یه حرفی بزنم،شب شیشم دارم میگم،می دونی لشكر دشمن جوهرو وجود نداشتن این نانجیب ها،اصلاً از مبارزه تن به تن فراری بودن،شما برو تاریخ رو ورق بزن،اینها آدمی نبودن رو در رو با كسی مقابله كنند،نامرد بودند،همه كاراشون رو كوفیا با نامردی جلو بردن، می دونی رسمشون چی بود،رسمشون این بود،اول سنگ باران می كردند،خودت جلو تر از من برو،كربلا چهار نفر رو سنگ بارون كردند،خیلی عجیبه،یه بار حُرّ رو سنگ بارون كردند،مقتل می گه یه بار عابث  رو سنگ بارون كردن،یه بارم قاسم سیزده ساله رو،آخریشم كه خود ارباب بی كفن ما حسین علیه السلام بود،داشت حرف می زد،سنگ بارونش كردن،بگذرم،تا گفت: ان تنكرونی فانابن الحسن،لشكر دیدن حریف این نمی شن،داستان ارزق شامی رو شنیدید، هر كی رو فرستادن،تك به تك ،تن به تن با قاسم بجنگه دیدن نه، این معلوم جگر داره،فهمیدن این نوه ی علی است،دیدن فایده نداره،لشكر و باز كردن،قاسم و كشوندن وسط لشكر دشمن،وقتی قاسم اومد وسط میدان،هی پشت سرش لشكر جمع شد،قاسم رو محاصره كردن،شروع كردن سنگ باران كردن،ای وای...

تا لاله گون شود كفنم بیشتر زدند

از قصد روی زخم تنم بیشتر زدند

قبل از شروع ذكر رجز مشكلی نبود

گفتم كه زاده ی حسنم بیشتر زدند

این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود

گفتم  علی و بر دهنم بیشتر زدند

حسین.........شما باید نگاه كنید ببینید یه عالم بامحاسن سفید اشك می ریزه،آدم منقلب می شه،حالا تصور كن،امام زمان(عج)با این روضه ها چه میكنه،یه بیت:

می خواستند از نظر عمق زخم ها

پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند

فقط یه جمله بگم،یه لحظه كار به جایی رسید ابی عبدالله دید صدای قاسم داره میآد،یكی از لابه لای اسب ها هی می گه عمو كجایی، حسین.........قربونت برم آقا جان،من شك ندارم تو قاسم رو بیشتر از علی اكبر می خواستی،این جنس شما اهلبیته،آخه این یتیمه،این عزیز داداشته،           یادگاری بود،ای وای،رسید به قاسم، بعضی مقاتل نوشتند،ابی عبدالله تا رسید دید سر قاسم تو دست قاتله،الانه كه سر از بدنش جدا كنه،آی حسین... می خوام یه جمله بگم،هر كی تاحالا ناله نزده،ای وای، ابی عبدالله چقدر قد داره،قد و بالای حضرت چقدره،یه نوجوان سیزده ساله ام چقدر قد داره،خودت دیگه بقیه روضه رو بخون،من میشینم گریه میكنم،لشكر دیدن ابی عبدالله قاسم رو بغل كرده،می خوای بدونی بلای عظیم یعنی چی؟دیدن قاسم رو حسین به سینه چسبونده،اما پاهاش رو زمین كشیده می شه، ای حسین................ حالا دستت رو بیار بالا به نیت فرج امام زمان(عج)،سه مرتبه یا حسین،یاحسین،یاحسین

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

امشب شب یتیم نوازیه،دو ساله بود،تو بغل عمو جان بزرگ شد،یه عقده ای رو سینه قاسم بن الحسن بوده،اون روزای آخر عمر باباش،با بابا از خونه می اومد بیرون،نگاه میكرد بعضی ها هم كه میان سلام  می كنند،بچه با بابا داره قدم  می زنه،انگار با همه ی قدرت دنیا داره قدم  می زنه،دلش قرصه،اونم بابایی مثل امام حسن علیه السلام،میومدن جلوی چشم این بچه سلام میدادن،می گفتند:السلام علیك یا مُذل المؤمنین،بچه سئوال می كنه،برا چی اینها این طوری میگن؟حتماً عمو جانش براش گفته،عزیز دلم اینها متوجه نیستن،بابات كار خدایی كرده،صلح كرده با معاویه،اینها یه دونه شون هم مرد جنگی نیستند بابات رو یاری كنن،همین ها كه می اومدن می گفتند، السلام علیك یا مُذل المؤمنین،همین ها برا معاویه می نوشتند،اگر تو دستور بدی حسن بن علی رو كت بسته تحویلت می دیدم،اگه امام حسن علیه السلام یاران باوفایی مثل حبیب،مثل مسلم،مثل زهیر،هركدوم رو داشتن ،امام حسن علیه السلام مگر صلح می كردند،یه عقده دیگه هم توی سینه این بچه هست،دو ساله بود وقتی بابا به شهادت رسید،همراه عمو عباس بوده،عباس میگه:

اون روزها كه قلب زهرا خون میشد

بدن مجتبی تیر بارون می شد

قاسمش تو چشم من نگاه میكرد

برای انتقام من خدا خدا میكرد

هی نگاه به عمو عباس می كرد،عمو می گفت:عزیزم صبر كن،داداشم من و مأمور به صبر كرده،و الا یه دونه از اینها رو نمی گذاشتم زنده بمونن،ابی عبدالله فرمود:خدا من رو مأمور به صبر كرده،عباسم صبر كن قربونت برم،ان شاءالله كربلا،حالا تو پوست خودش نمی گنجه،از شب قبل هی سئوال میكنه،عمو جان آیا من هم قردا كشته میشم،می خواد به این نانجیب هایی كه یه عمری باباشو این طور خطاب می كردند،نشون بده من بچه ی همون امام مجتبی هستم،عجیبه جنگ كردن قاسم بن الحسن،سیزده ساله شه ،وقتی عمو اجازه نداد،نشت رو خاك ها غم همه ی دلش رو گرفته بود،زانوی غم بغل گرفته بود،یادش افتاد،باباش امام حسن علیه السلام،یه تعویذی رو بازوش بسته گفت: هر موقع همه غم های عالم رو دلت نشست،این رو باز كن بخون،دید دست خط باباش امام حسنه،قاسمم كربلا من نیستم،داداش غریبم رو یاری كنم،نكنه از قافله ی شهدا جا بمونی قاسم،دوید اومد خدمت ابی عبدالله، عمو جان بگیر بخون دست خط بابامه،روایت نوشته ابی عبدالله تا نگاه كرد دستخط امام حسن رو،اینقدر بلند بلند گریه كرد،ناله زد،بُكاءً شدیدا،در روایت آورده،ابی عبدالله نفسش به شماره افتاد،دستخط برادر مظلومش رو بوسه زد،اینجا بود كه دست گردن هم انداختند،پشت خیمه ها همه زن و بچه ها دارن نگاه میكنند،حتی غشیه علیهما،هر دو روی خاك افتادند،می خواد سوار بر اسب بشه عمو جان كمكش كرد،قدش نمی رسه پاهاش به ركاب نمی رسه،اما طفل این خانواده ام برا جنگیدن به همه ی اینها درس می ده،مشق میكنه جنگیدن رو،خیلی ها رو قاسم بن الحسن به درك واصل كرد،می گن اومد روبروی عمرسعد ملعون ایستاد،گفت:ای از خدا بی خبر،دم از اسلام می زنی، ببین اهلبیت پیغمبر،تو خیمه ها صدای العطش شون به آسمانه،رجز خوند،عمر سعد می شناسه،آشناس با این خانواده،یه نانجیبی بود به نام ارزق شامی،تاریخ نوشه این با هزار نفرتو دلاوری برابری می كرد،عمر سعد گفت:برو تو باید بری با این بجنگی،بهش بر خورد،گفت:من برم،می خوای منو جلو همه كنف بكنی،آبروم رو ببری،این بچه است،عمر سعد گفت:تو كه نمی شناسی این كیه،این پسر حسن بن علی ه،نوه ی حیدره،گفت:غصه نخور،من یكی از بچه هام رو می فرستم سرشو برات بیاره،چهار تا بچه داره، تو كربلا كنار بابا حاضرند،فرزند اول رو فرستاد،قاسم بن الحسن به درك واصل كرد،فرزند دوم به درك واصل شد،چهار پسرش رو خاك افتادند،خودش غضب ناك اومد،می گن وقتی اومد به جنگ قاسم ابی عبدالله زن و بچه رو جمع كرد،فرمودكه دست به دعا بشید برا قاسم،خدا كمكش كنه، اینجام قاسم بن الحسن،با ترفند جنگی گفت: به جنگ من اومدی،هنوز زین اسبت بازه، برگشت پشتش رو نگاه كنه،شیر بچه ی امام حسن علیه السلام باشمشیر دو نیمش كرد،صدای الله اكبر از خیام حسین بلند شد،قصد برچم دار كفار رو كرد،به دل دشمن زد،گفتن محاصره اش كنید،دیدن به تنهایی حریفش نمی شن، محمد بن حنفیه رو امیرالمؤمنین علیه السلام  صدا زد، گفت: میری ناقه ی نفاق رو پی كنی بیای،وقتی عایشه ی جنگ جمل سوار ناقه بود،محمد حنفیه فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام دلاوره رفت،به دل دشمن زد،اما از مردهای جنگی كه دور و برش بودند نتونست،برگشت،امیرالمؤمنین یه نگاه به امام حسن علیه السلام كرد،فرمود:پسرم كار خودته،مثل شیر ژیان امام مجتبی رفت،به یه چشم به هم زدن دستای ناقه رو زد،ناقه رو زمین خورد،منافقا همه فرار كردن،این بچه ،بچه ی این امام حسنه،می گن وقتی برگشت محمد بن حنفیه ،از خجالت  سر پایین انداخت،امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:نه خجالت نكش،این پسر فاطمه است،پسر پیغمبره،تو پسر علی هستی،این از اون شجره ی طیبه است،می دونن حریفش نمیشن،گفتن باید محاصره اش كنیم،یه عده نیزه می زنن،یه عده سنگ می زنن،ای وای،یه نانجیبی كمین كرد،شمشیر به فرق نازنینش زد،تا از اسب داشت زمین می افتاد،صدا زد عمو جان به دادم برس،قاسم رو زمین افتاد ،این نانجیب قاتل اومد بالا سرش گفت: فرصت خوبیه،بهتر از این فرصت پیدا نمی كنم،كاكُل قاسم رو در دست گرفته،می خواد سر از بدنش جدا كنه،ابی عبدالله با عجله اومد،شمشیر كشید دست این نانجیب قطع شد،صدای این ملعون بلند شد،از قومش كمك خواست،اینها همه با اسب اومدند،این نانجیب رو نجات بدن،گرد و خاكی به پا شد،یه وقت حسین علیه السلام تو اون معركه،دید یه صدای نحیفی می آد،عمو جان استخونهای بدنم رو شكستند،گفت:

ای چشمه سار رحمت بی منتها عمو

در مقدم تو بستم از خون حنا عمو

چشمم به زیر پات بزرگی كن و بیا

بالین این شكسته ی درد آشنا عمو

همچون علی اكبر خود در برم بگیر

خواهی بگویمت پدر این لحظه یا عمو

این سینه سرخ  بسمل خود را حلال كن

بسمل می دونی،كجا این عبارت بكار میره،مرغی كه سرش رو می كنن،همچین كه بال می زنه، می گن بسمل،یه لحظه ای ابی عبدالله رسید،دید قاسم پاهاش رو داره رو زمین ها میكشه،

این سینه سرخ  بسمل خود را حلال كن

خیلی به دامنت زده ام دست و پا عمو

اشاره داره به بعضی از روضه هایی كه سخته،اما اشاره گفته،تو پای روضه بزرگ شدی،آی جوونها یكی از خواسته هاتون از ارباب این باشه،بگو آقاجان می خوام محاسنم در خونه شما سفید بشه،در خونه ات بمونم،نكنه دستم جدا بشه،

جاری شدم به پهنه ی این دشت مثل آب

از بس شد استخوان تنم آسیا عمو

حسین......... با قاسم هم ناله شو...حسین

ثانیه های آمدنت مثل سال رفت

در ازدحام ابرهه های بلا عمو

اگه اسب از روی یه بدنی بخواد رد بشه،مگه فقط از یه عضوی از بدن رد میشه،چرا این حرف رو می زنم،برای این بیت ،گفت:

دیگر مرا لبی و دهانی نمانده است

تا خانمت دوباره  كه مرده ام بیا عمو

این حرف منو كسانی كه موقعی تو دوران دفاع مقدس بودن،زخمی شدن ،مخوصاً تو اون  گرماهای جنوب،این حرف منو بهتر می فهمند،گفت:عمو جان

تاول زده است زخم من از ریگ های داغ

لطفی كن و زخاك جدا كن مرا عمو

همه ی بیت ها یه طرف،این بیت هم یه طرف،وقتی می خواستن سوارش كنن پاش نمی رسید،زره ای اندازه اش پیدا نشد،گفت:

از من بگو به عمه كه اندازه ام شود

هر قدر آورد زره از خیمه ها عمو

چقدر با معرفته این بچه،الان هم حرف های خودش نیست،دلش برا عموش میسوزه،گفت:عمو جان

كارت برای بردن من سخت می شود

دیگر نمانده هیچ برایت عبا عمو

گرچه یتیم طالع بختم مبارك است

مستم زعطر چادر خیرالنساء عمو

این همون قاسمه كه پاهاش به ركاب نمی رسید،ابی عبدالله وقتی از خاك بلندش كرد،می گن: حسین سینه قاسم رو به سینه چسبانید،ابی عبدالله رشیده،سینه ی قاسم رو به سینه گذاشت،نگاه كردن دیدن پاهای قاسم،رو خاك داره كشیده میشه،حسین......

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مرحوم عندلیب تو ثارالله می نویسد، باز شکاری اون کسی است که تیز ببینه، جوری نگاه می کنه که بین همه چیز شکارش را تشخیص می دهد، می گه ابی عبدالله چطوری این بدن را بین این همه لشگر پیدا کرد، بالا سر قاسم مثل باز شکاری رسید، دید همه جا گرد و خاک است، اسب ها می روند و می آیند، یه صدایی می گه، عموجان، سینه ام خورد شد ... .

آری اینجا حسین یه سینه ی شکسته را بغل کرد، بچه سیدا ! شاید یاد مدینه افتاد، اون سینه ای که بین در و دیوار ....

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مرحوم مطهری رحمه الله می فرماید: وقتی عمو رسید بالای سرش دید جوان حسنش داره پاشنه ی پا به زمین می کشه، جون بالا نمی یاد  تو سینه مونده، ابی عبدالله جمله ای گفته که برا کسی نگفته:  برای عموت سخته تو دست و پا می زنی و نتونه کاری بکنه.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

مرحوم شیخ جعفر شوشتری می فرماید: وقتی می خواستند عمامه را سر مبارک او بگذارند، مقداری از عمامه را حسین (علیه السّلام) پاره کرد و به صورت قاسم بست، در اینجا شیخ شوشتری چند دلیل می آورد:

1- دشمن نفهمد که این یک نوجوان سیزده ساله است و جسور شوند و دور او را بگیرند.

2- پسر امام حسن (علیه السّلام) آنقدر قشنگ بود که نمی خواست او چشم بخورد.

اما آخر چشمش زدند ...

خانم نجمه دید قاسم آمد در خیمه و زانوهایش را بغل گرفت، در اینجا شیخ جعفر می گوید: ناگهان نجمه یادش آمد که باباش حسن (علیه السّلام) برای او حرزی گذاشته و سفارش کرده هر جا دیدی قاسمم کارش گیر کرده و راهی دیگر نداره این حرز را بردار و به عمو بده

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

دو شباهت بین قاسم و پدرش امام حسن (علیه السّلام) هست، اول اینکه بدن پدر را تیرباران کردند، به قاسم هم سنگ زدند با این تفاوت که امام حسن (علیه السّلام) را پس از مرگ تیر به تابوت زدند، ولی قاسم هنوز زنده بود، عمر سعد صدا زد مگر نمی بینید این پسر زره ندارد، او را محاصره کنید به او سنگ بزنید.

دوم اینکه وقتی به امام مجتبی (علیه السّلام) زهر دادند، دیدند آقا از شدت زهر پا بر زمین می کشند، این بچه هم زیر سم اسب ها پا بر زمین می کشید.

شکسته استخوانی ناله می زد

شهید نیمه جانی ناله می زد

کنار پیکر این طفل معصوم

کبود قد کمانی ناله می زد

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

دوید، گفت: عمو جان از بابام نامه آوردم …

فرمود: می خوای بری میوه ی دلم، عمو بذار برم …

کوچک ترین کلاه خوود و زره را آوردند، امام حسین (علیه السّلام) گریه کرد، خدایا علی اکبر (علیه السّلام) با زره رفت ارباً اربا شد، اگه این بچه بی زره بره، چی می شه؟ ...

گل طوفان سواری وای بر من           تمام عشق یاری وای بر من

علی اکبر که جوشن داشت آن شد تو که جوشن نداری وای بر من

عباس (علیه السّلام) این منظره را می دید، چی می کشید، با خود می گفت: عباس (علیه السّلام) تو باشی و قاسم بره ....

ابی عبدالله سینه را رو سینه ی قاسم گذاشت، شاید هر دو یاد بین در و دیوار افتادند، اونجا که سینه مجروح شد

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

گویند خیال دلبران تخت تر است

آن یار که دلرباست خوشبخت تر است

زنهار مبادا از کسی دل ببری

معشوق شدن ز عاشقی سخت تر است

حسین (علیه السّلام) براش سخت تره، هی از قاسم روبرمی گردونه، اما رمز و راز معشوق اینه، باید ناز داشته باشه، تا عاشق نیاز کنه، لذا هر چی اومد اجازه میدان بگیره، گفت: نه قاسم ! تو امانت برادرم هستی …

میان عاشق و معشوق رمز بسیار است

چو یاز ناز نماید، شما نیاز کنید



تاریخ : پنجشنبه 23 مهر 1394 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : حسن سرابادانی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.